![]() |
![]() |
|
| همین جوری |
|
گاهی وقتی میشنویم یک نفر کلیهاش را گذاشته برای فروش، کلی توی دلمان به او بد و بیراه می گوییم و مدام به این و آن میگوییم: "میبینی چه دوره و زمانهای شده، مردم به خودشان هم رحم نمیکنند؛ خوشی زده زیر دلشان؛ نمیدانند چکار کنند، کلیهشان را میفروشند." بعد هم به خودمان میبالیم که عجب آدمهای خوبی هستیم که فکرمان اصلا به طرف این چیزها نمیرود و برای به دست آوردن پول، دست به چنین کارهایی نمیزنیم. حتی یکبار به خودمان تلنگر نمیزنیم که چرا یک نفر باید از خیر کلیه کوچولوی دوست داشتنیاش بگذرد. فکر نمیکنیم که وقتی انجام چنین کاری برای ما سخت است، خوب برای او که کلیهاش را میفروشد هم سخت است؛ این همه سختی کشیدن به خاطر چیست؟
وقتی داشتم گزارشم را مینوشتم تازه مفهوم آگهی های فروش کلیه را فهمیدم.خیلی سخت است.خیلی.واقعا دلم گرفت.تازه می فهمم فروش کلیه به خاطر پول نیست به خاطر درد است.یک درد بزرگ و حل نشدنی! اين گزارشم است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:36 توسط یکی مثل هیچکس |
|
|
بعضی چیزها خیلی دوست داشتنیاند،با اینکه میدانی هیچ وقت محقق نمیشوند ولی باز هم دوستشان داری،دست خودت نیست اصلا دست خودت نیست.گاهی ساعتها مینشینی و بهشان فکر میکنی.بعدا متوجه میشوی کلی زمان گذشته و نفهمیدهای. یک،آرزوهایی زمان بچگی داشتم که هیچوقت بهشان نرسیدم.با این حال بعضی مواقع دوست دارم باز هم آرزویشان کنم .انگاری فکر میکنم برآورده میشود.مثل فکرهای دوران بچگیم.هنوز هم فکر کردن به چیزهای دست نیافتنی را دوست دارم.میدانم که بعدا همه اینها برایم میشود حسرت.مثل تمام چیزهایی که بچگی فکر میکردم و نشد و حالا حسرتشان را دارم.حسرت چیزهایی که اگر میشد چه میشد!شاید توی وضعیت الانم نبودم.شاید کمی بهتر شاید کمی بدتر،شاید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط یکی مثل هیچکس |
|
گاهی بی جهت دلم برای یک چیزهایی تنگ میشود،چیزهایی که به صورت معمول اصلا نمیبینمشان.مثل صدای سرپرست که هر شب توی بلندگو داد میزند:دانشجویانی که حضوری شب نزده اند هر چه سریعتر به سرپرستی مراجعه کنند.مثلا انگار حضوری روزم داریم! امشب به این نتیجه رسیدم که دلم خیلی برای این صدا و این جمله تنگ شده. یا مثلا دلم برای تابلوی مغازه حسن بن حمود هم تنگ شده بود.خیلی هم تنگ شده بود.وقتی یک مدت از اینجا دورم همه چیز اینجا برایم دوست داشتنی میشود حتی گرمای طاقت فرسایش!حتی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:1 توسط یکی مثل هیچکس |
|
|
گاهی کلی نقشه میکشی برنامه ریزی میکنی . به همه از نقشه ات میگویی ولی نمیدانی سرنوشت چیز دیگری میخواسته.یکهو دقیقا زمانی که فکر میکنی همه چیز آماده است همه چیز به هم میریزد. بعدش میفهمی که همه چیز از خیلی وقت پیش خراب شده و تو نمیدانستی.
به خاطر یک سوء تفاهم ساده نه تو حاضری با دوستت حرف بزنی نه او . یکی هم این وسط می خواهد پادر میانی کند به یک طریقی پشیمان میشود. اینگونه میشود که به راحتی همه چیز به هم میریزد و نظرات نسبت به هم تغییر میکند.بعدش هم کلی برو بیا و حرف زدن تا مشکل حل شود. همه این ها فقط به خاطر یک چیز است.فقط به خاطر این غرور لعنتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:35 توسط یکی مثل هیچکس |
|
|
هر وقت میخواهی چیزی را با قلم خودت بنویسی همه چیزش قشنگ به نظر میرسد حتی اگر قشنگ نباشد.همه چیزش شکیل است واجزایش را انگار به هم گره زده اند.ولی وقتی مجبورت میکنند با قلم کسی بنویسی که اصلا نمیشناسیش نمیتوانی خوب بنویسی حتی اگر هم بنویسی به دل نمیچسبد .دوستش نداری.فکر میکنی حرف های خودت نیست یکی به زور به نام تو تمامش کرده.دلم نمیخواهد اینجور باشد.نمیخواهم خودم نباشم نمیخواهم قلمم از یادم برود حتی اگر قشنگ نباشد حتی اگر برای دیگران دلچسب نباشد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 8:42 توسط یکی مثل هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 دی 1389 آذر 1389 شهریور 1389 |
|
RSS
|